محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1035
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ابو سفيان گفت : « ما عزى داريم و شما عزى نداريد » پيمبر خداى گفت : « جوابش دهيد . » گفتند : « چه گوييم » گفت : « بگوييد خدا مولاى ماست و شما مولى نداريد . » ابو سفيان گفت : « روزى در مقابل روز بدر و جنگ نوبت به نوبت است ، كشتگان شما را مثله كردهاند ، من نگفته بودم ، اما بدم نيامد . » ابن اسحاق گويد : وقتى عمر به ابو سفيان جواب داد ، ابو سفيان گفت : « بيا اينجا » و پيمبر خداى گفت : « برو » عمر پيش ابو سفيان رفت كه به دو گفت : « عمر ترا قسم مىدهم به من بگو آيا محمد را كشتهايم . » عمر گفت « به خدا نه ، هم اكنون او سخن ترا مىشنود . » ابو سفيان گفت : « تو از ابن قميئه راستگوترى . » اين سخن از آن رو مىگفت كه اين قميئه با قرشيان گفته بود : « من محمد را كشتهام » آنگاه ابو سفيان بانگ برداشت و گفت : « كشتگان شما را مثله كردهاند به خدا از اين كار خرسند نشدم و بدم نيامد . » حليس بن زبان كه سالار حبشيان بود بر ابو سفيان گذشت كه بر كشتهء حمزه ايستاده بود و چانهء وى را به نيزه مىزد و گفت : « اى مردم بنى كنانه اين سالار قرشيان است و با عموزادهء خود چنين رفتار مىكند . » ابو سفيان گفت : « اين را نهان دار كه خطايى بود . » و چون ابو سفيان و يارانش آهنگ رفتن كردند بانگ زد و گفت : « سال آينده در بدر به هم مىرسيم . » پيمبر به ياران خويش گفت : « بگوييد ، بله آنجا به هم مىرسيم . » آنگاه پيمبر على بن ابى طالب عليه السلام را فرستاد و گفت : « به دنبال قرشيان برو ببين چه مىكنند